سامتایمز هیت ایز نات ایناف!
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 1:30
چیز است . این ''چیز'' که مرا چند هفته ی پیش به سمت قرص ها برد . این ''هیچ چیز'' بود که باعث شد مادرم گریه کند و دکتری کیلو کیلو زغال در معده ام بچپاند . هیچ چیز بود که پرستارها چند بار خون می گرفتند
درد مشترک
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 1:30
حالا از شب ها بیشتر میترسم . هرشب هرخدایی را صدا میزنم .. خدای مادرم که لای قرآن با داستان هایش مستربیشن می کند . خدای خواهرم که گاهی از تب های شدید فرزندانش ، هویدا می شود . خدای پدرم ، که سوار بر با
مریم مقدس
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 1:30
مست بودم . یادم می آید به دوستم گفتم :'' من واقعا نمیتونم چیزی رو دوست داشته باشم.'' و این حرف همه چیز را نقض می کند ... جیرجیرک ها ، دوستان ، طبیعت ، فیلم ها و زندگی ام .
اوق
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 1:30
به حمدلله نمیتوانم بنویسم .. فعلا نقاشی ها میتوانند توصیف خوبی باشند .
بخش فاکدآپ ترین من
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 1:30
الان با این شعر گریه کردم . یک صحنه دیدم از مراسم یکی از کشته شدگان آن هواپیمای لعنتی . در ساری بود و همه ی مادرها جمع شدند و برای مادرش این شعر را می خواندند . یاد خاله ام افتادم و بوی نارنج . راستش
توجه توجه !
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 1:30
به عزا نشسته ام . عزای از دست رفتن علاقه ای که زمانی داشتم . علاقه به هرچیز و هرکس که حالا نیست . نمی خواهم قرص بخورم . من این دوره را باید آگاهانه حس کنم . باید خالصانه برای مرگ علاقه ام عزاداری کنم
چندبار بخوان
-
تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 1:30
گفت : کی گفته که تو باید خوشحال باشی ؟
اسیر
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:21
من غم را بعضی از شب ها حس می کنم . گاهی هنگام ظهر نیز به من نزدیک می شود اما سریع پس اش میزنم . از غمی که مربوط به چیزی یا کسی باشد حرف نمی زنم . غمی که به سراغ من می آید خود غم است . غم اصیل و خالص .
پی ام اس
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:21
مادام ، زنی ۵۰ ساله که همسر و فرزندانش را در آتش سوزی از دست داده است . به گفته خودش سوختن آنها را به چشم دیده است و این عمیق ترین و تاثیرگذارترین خاطره اوست . معتقد است روح فرزندانش در این دنیا سرگرد
مرض های جدید
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:21
یک مدتی است برگشته ام به علاقه مندی به مرد های معمولی . درواقع خیلی کلی تر بخواهم بگویم علاقه به چیزهای دست نیافتنی . البته مرد های خیلی خیلی معمولی . یعنی یک تیپ بشدت بد و گاهی تقلید کورکورانه از تیپ
زندگی خود را تباه کن
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:21
این ولع شنیدن تعریف و تمجید در من شگفت انگیز است . هربار هر کسی از قیافه و تیپ و کارهایم تعریف می کند انگار یک مواد خوب و دلچسب به من تزریق می شود و تا چند هفته شارژم می کند . اما اعتیاد خوب نیست . و من هم نمی خواهم ترک کنم ...
میم مودب پور بازی
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:21
این را هم اعتراف می کنم که دوست دارم گاهی کوچک و بی دست و پا باشم . مثلا با کسی که از من انتقاد می کند بحث کنند و کار به دعوا بکشد حتی اگر کاملا اشتباه کنند . مثلا وقتی از ارتفاعی بالا می رویم دست هایم را بگیرند . مثلا اگر با قاشق چنگال پلاستیکی باید جوجه بخوریم ، جوجه را برایم خرد کنند . مثلا اگر ح...
پریشان سنبلان
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:21
انقدر از خود دور شده ام که می ترسم . از این جسمی که در آن زندگی می کنم می ترسم . گاهی دهانش را باز می کند و چرند می گوید . گاهی خودش را از خانه بیرون می برد و مشغول می کند . گاهی خوشحال است و برای خود می رقصد . گاهی با آدم هایی که از آنها بیزارم می گردد . چرند گوش می دهد ، چرند می بیند ، چرند می خوا...
رسما چرند
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:21
خب ،امروز وقتی روبه روی آینه متوجه خود شدم و تصمیم گرفتم نقش مادری که کودک خود را کشته ، بازی کنم و ناگهان زار زدم .. فهمیدم که خب . من غیرقابل روزمرگی ام . غیرقابل پیش بینی و ترسناک . اشک ها و احساسم
شاید کوهن به دادمان برسد
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:21
i knew that it was wrongتاریک بود . همه ی آدم هایی که دوستشان داریم حضور داشتند . چند کلمه را پچ پچ کردیم . گوشم را جلوی صورتت آوردم . با هدفی خاص یا هر کوفتی که اسمش را میگذارند . صدایت ، همان صدایی
زاغ های فراق
-
تاریخ: 1398/9/30 ساعت: 22:21
امروز همان جای همیشگی سیگار کشیدم و بر اساس بخت شترمرغی ام ، مدرسه ی دخترانه ای تعطیل شد و از آن جایی که تو فاز مزحکی بودم متوجه نشدم . دو دختر ، آنطرف خیابان ایستاده بودند تماشا و تحسینم می کردند .
خواننده ی هوشیار شعر ها برگشته است
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 3:22
باز هم در مرحله ای هستم که یک شعر خوب می تواند تیز شود ، به زیر پوستم نفوذ کند ، خون را پس بزند و مستقیم به استخوان ضربه بزند . در این مرحله ، که شعر های خوب درد می کنند ، باید پنهان شوم و تا خوب شدن ، هیچوقت نزدیک چیزی نشوم .
دستت به من نزن ، از دستت عاجزم
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 3:22
می خواهم طرح گریز را ارائه دهم . زیرا باز هم قرار است اجرایش کنم . هر چند سال یک بار ، من به غول می رسم . نمی دانم غول مرحله آخر است یا نه ! ولی غولی ست که هیچ وقت نمی توانم شکستش دهم . قبل از رسیدن
که خر شو که کر شو که کور شو
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 3:22
واقعا و واقعا تلاش می کنم تا درون دیگران را نبینم . خیلی کار سختی ست و تظاهر به ندیدنش سخت تر است . وقتی حرف می زنند نمی توانم بفهمم چه می گویند زیرا درواقع مشغول دیدن جانوران عجیب درونشان هستم . از
صبح ساعت ۱۲
-
تاریخ: 1397/12/5 ساعت: 3:22
ساعت ۹ صبح نیک کیو را پخش می کنم . می گوید : do you feel what i feel dear . روی تخت می نشینم . ملحفه به هم ریخته با مقداری نور زمستانی تزیین شده است . به نظرم زیبا می آید . شبیه به صبح بعد از جنگ . ام