خرید بک لینک

مادام ، زنی ۵۰ ساله که همسر و فرزندانش را در آتش سوزی از دست داده است . به گفته خودش سوختن آنها را به چشم دیده است و این عمیق ترین و تاثیرگذارترین خاطره اوست . معتقد است روح فرزندانش در این دنیا سرگردان اند و نیاز به جسمی دارند تا بتوانند دوباره به این دنیا بازگردند . این تمام انگیزه او برای زندگی است . یافتن جسم های زیادی برای فرزندان سرگردانش .

مادام را هر ماه می بینم . ابتدا سوال معروفش را می پرسد :''برای بچه گوگولی زاییدن آماده ای؟'' گاهی در جواب سرش داد می زنم ، گاهی خیلی آرام از او می گذرم . گاهی بغض می کنم و گاهی تا سر حد مرگ می خندم . من هر روشی برای ''نه'' گفتن به او را امتحان کردم . او هیچکدام را دوست ندارد . ناراحت می شود . رو به رویم می نشیند . می گوید '' اما من همه چیزو آماده کردم ... ببین ! تو یه مادر فوق العاده میشی .. بهت قول میدم کمکت می کنم .. '' . ساعت ها با من بحث می کند و گاهی باعث سردردم می شود . گاهی هم دلم می خواهد خودم را از پنجره پرت کنم . او بی وقفه حرف می زند . الکی مرا بزرگ جلوه می دهد و این مرا بیشتر عصبانی می کند . دیگر نمی توانم تحملش کنم . می ایستم .. فریاد می زنم :'' اون بچه های کوفتی رو نمی خوام!!!'' مشت محکمی به شکم ام می زند . به دستشویی می روم و به اندازه ی یک بچه و گاهی هم دوتا ، خونریزی می کنم . سه روز خونریزی می کنم با دردی که هیچوقت کمتر یا عادی نشد . گاهی در خواب صدای جیغ بچه هایی که خونریزی کردم را می شنوم . جیغ هایی از ترس . دست هایم را می گیرند و التماسم می کنند . گرسنه و تشنه اند . سر و صورتشان زخمی است . شروع به جویدن مغزم می کنند و زیر شکمم وحشیانه دست و پا می زنند . نمی توانم تحملشان کنم . بنزین را روی تک تکشان می ریزم . کبریت را روشن می کنم . نگاهشان می کنم . سوختنشان را تا آخر ، تا آخر روز سوم نگاه می کنم . گاهی گریه می کنم . گاهی می خندم ، گاهی قصد خودکشی دارم ، گاهی بدون هیچ حسی ام . مادام کنارم می ایستد . گریه می کند . در آغوشم می گیرد و می گوید که درکم می کند ! مادام می رود و قبل از رفتن لبخندی می زند و می گوید :''ماه بعد بچه هامو ازت می خوام . خداحافظ'' .

خاکستر بچه ها را بین یک یا دو روز جمع می کنم و در سطل آشغال می ریزم . به زندگی ام ادامه می دهم تا ماه بعد .

برچسب: نویسنده: آرین حسینیان تاريخ: شنبه 30 آذر 1398 ساعت: 22:21

صفحه بندی