در خانه ی کوچک او ، با لباس هایی که او برایم خریده بود ، ایستاده بودم . گفت چرا ایستاده ای ؟ بنشین . نشستم . گفت چرا چیزی نمیخوری ؟ برایم غذا آورد . خوردم . گفت چرا مرا نمی بوسی ؟ ببوس . بوسیدم . گفت حال ات خوب نیست قرص هایت را بخور . خوردم . قبل از اینکه جمله بعدی را بگوید یادم آمد که انتخاب دیگری هم هست . اما مطمئن نبودم . کت ام را پوشیدم . نگاهم کرد . دستم را در جیبم گذاشتم و سوییچ ماشین را پیدا کردم . پس واقعا بود . کیف ام را برداشتم و رفتم .
برچسب:
نویسنده: آرین حسینیان